خبر آمد که اندر کوی مشتاقان به روی مرکبی رهوار، با رخت سپیدی رهسپار کوی امیدی شنیدستم نشاندی در دل سنگت ، در آن صندوق پولادین ناپیدا دو صد شور و شعف از عشق ، این زیباترین مهجور انسانها تو ای مینای بشکسته نگه کن در پی ات آنــســـوی شـــادیــهــا همانجایی که قلبی می تپید از شوق اینک ساکت وتنها ، بدور از شوق و شادیها یکی خاموش می گرید و می نالد چــه نـا لـــیدن که همچون شمع می سوزد به سودایی . شعر از: مهدینگار من ، نگار من
| |