عزیز من عزیز من
مرا مرا رها مکن ، که در میان آتشم ، ببین که شعله می کشم
به یک نگاه مهربان ، به یک سلام آشنا
به یک کلام دلنشین
چرا مرا تو میهمان نمی کنی
نفس نفس ببویمت ، قدم قدم بجویمت
به هر نوا بگویمت
چرا عزیز مهربان مرا صدا نمی کنی
دلم پی ات شده روان ، شدم به عشق تو جوان
به من مگو تو هر زمان
مرا رها کنی ، که من ، تو را رها نمی کنم
کنون من شکسته دل ، فتاده پای دل به گل
که ای خدا مکن خجل
که در هوای نور او به گلسِتان نظر کنم
به شهر عشق سروری ، به کوی من تو مهتری
دلم دلم تو می بری
بیا و در هوای خود خانه خرابیم ببین
ماه تمام من تویی ، مقصد عاشقان تویی
روح به جسم و جان تویی
نگر که بی تو من به شب چه ناله وفغان کنم
شعر از : مهدی
| |